|
|
|
|
|
|
|
سلام به بچه های خوب شهر آفتاب از اینکه مدتی نتونستم سر بزنم معذرت می خوام آخه میدونید کار تو شهرآفتاب خیلی زیاده و ما هم داریم تموم تلاشمون رو می کنیم که شما ها از کتابخونه راضی باشین. باور کنید راضی بودن شما و شنیدن پیام های گرمی که برامون میذارید خستگی رو از تن هممون بیرون می کنه. دعا کنید کتابخونه شهرآفتاب همیشه برقرار باشه تا ما هم بتونیم هر چه بیشتر به شما خدمت کنیم. همه اینارو گفتم اما اینو نگفتم که به تازگی مجله تلفنی کتابخونه راه اندازی شده. شاید هم می دونید.
شاید الان میگید خوب این چه ربطی به مدرسه موشها داره. خوب تقریبا باید بگم هیچ ربطی نداره . یه جورایی خواستم تجدید خاطره کنم و شاید هم خواستم به شما بگم . اون زمونی که شرک و مرد عنکبوتی و .. نبودن مدرسه موشها بین بچه ها خیلی محبوب بود . اما حالا چی . راستی شما مدرسه موشها رو دوست دارین. شهر آفتاب رو چی . حتما دوست دارین . می دونم که دارین ما هم شما رو دوست داریم به امید اینکه شهرآفتاب صد سال دیگه هم بتونه برای شما کارکنه موفق و پیروز باشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/03ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط کتاب دوست |
|
|
بوی سبز بهار پیچیدهاست و لباسهامان چه نو شده است و ندیدیم کودکی نالان نقش سنگ پیادهرو شده است میستانیم عیدی خود را اسکناسهای ریز و درشت گم نمودهاست کودک نالان سکهای را که داشت به مشت سفرة هفت سینمان رنگین و در آن تنگ ماهیِ زیباست مادر و کودکش به زیر درخت سفرهای نان خشک و کاسة ماست ... مادر از عمق جان خود خوانَد زیر لب : یا محول الاحوال کودک بیرمق به روی زمین ساعتی میشود که رفته زِ حال
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/01/21ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط کتاب دوست |
|
|
سلام بچه ها از این به بعد داستانهایی که خود شما برامون می فرستید با نام خودتون توی وبلاگ می ذاریم
گنجشک فراموش کار نویسنده نسترن پناهی شماره عضویت: 945 یکی بود یکی نبود. در زمانهای قدیم گنجشک کوچکی با پدر و مادرش یعنی کوشا و نوشا زندگی می کرد. یک روز کوشا و نوشا تصمیم گرفتند که برای گنجشک کوچولو جشن تولد بگیرند و برایش هدیه ای تهیه کنند پس رو به او کردند و گفتند: عزیزم! ما بیرون کار داریم. می رویم و زود برمی گردیم. یک وقت نروی بیرون گم بشوی. او گفت: چشم. کوشا و نوشا بیرون رفتند و به خیلی جاها سرزدند بالاخره چشمشان به یک کلاه و شال زیبا افتاد. داخل مغازه شدند. از آن طرف هم گنجشک کوچولو بی حوصله شده بود. همه اش از پنجره بیرون رانگاه می کرد و با خودش می گفت: ای کاش من هم پرواز را خوب بلد بودم و با آنها بیرون می رفتم. بعد یک دفعه گفت: خوب! بد نیست یک کمی خودم پرواز کنم و تمرین کنم. شاید بتوانم بیرون هم پرواز کنم. پس، از روی تخت شروع به پرواز کرد. رفت و رفت. ولی در کنار یخچال زمین افتاد. با خودش گفت: خوبه. من بلدم پرواز کنم. ولی چون اینجا کوچک است می افتم. بهتر است بروم بیرون. گنجشک کوچولو در را باز کرد و پرید بیرون. چون ارتفاع زیاد بود، او به پرواز در آمد و داد زد: آخ جان! من دارم پرواز می کنم. من پرواز کردن را یاد گرفتم. هورا هورا چه کیفی دارد. همین طور به پرواز ادامه داد تا کم کم خسته شد. او نمی دانست چگونه فرود آید که ناگهان بدن اینکه بال بزند خودش را از آن بالا رها کرد و سقوط کرد به طرف جنگل. بعد سرش محکم خورد به یک شاخه و افتاد داخل یک لانه ی کبوتر و دیگر ندانست شب است یا روز و بی هوش شد. از آن طرف هم پدر و مادرش کوشا و نوشا برگشتند ولی دیدند در باز است و خبری از گنجشک کوچولو نیست و خیلی نگران شدند بیرون رفتند و شروع کردند به جستجو. از همه پرسیدند. در راه به کبوتر رسیدند و گفتند تو گنجشک کوچولو را ندیدی؟ او گفت: نه. دارم می روم خانه. اگر او را پیدا کردم به شما خبر می دهم . و هر یک به راهشان ادامه دادند. کبوتر وقتی به خانه اش رسید دید یک گنجشک کوچک در لانه ی او بی هوش افتاده است. دانست که او فرزند کوشا و نوشا است. فورا او را پیش آقای جغد برد. تا او را مداوا کند. آقای جغد چند نوع داروی گیاهی به او خوراند و گفت: الآن به هوش می آید. ولی احتمالا تا چند روز حافظه اش را از دست می دهد. گنجشک چند عطسه زد و به هوش آمد. کبوتر گفت: خدا را شکر. من می روم تا به کوشا ونوشا خبر بدهم. چون مطمئنم آنها خیلی نگران گنجشک کوچولو هستند. بعد از چند دقیقه کبوتر و کوشا و نوشا آمدند و آنها از دیدن گنجشک کوچولو خیلی خوشحال شدند . از جغد و کبوتر تشکر فراوان کردند و با فرزندشان به خانه شان برگشتند. چند روزی از او پرستاری می کردند . تا اینکه حالش بهتر شد و کم کم حافظه اش را بدست آورد و پدر و مادرش را شناخت. کوشا و نوشا برای او جشن تولد گرفتند و از دوستان خود به خصوص جغد و کبوتر دعوت کردند. جشن خوبی بود . آنها شال و کلاهی را که برای فرزندشان گرفته بودند به او هدیه دادند و گنجشک کوچولو تشکر کرد و قول داد که بدون اجازه ی آنها دیگر پرواز نکند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/16ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط کتاب دوست |
|
|
آی بچه ها زمستونه برف می باره دونه دونه سفیده برکت خدا رو پشت بوم هر خونه
امیدوارم که زمستون پر برکتی داشته باشید و توی امتحاناتتون هم موفق باشید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/10/09ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط کتاب دوست |
|
|
روز عرفه دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه. بچه ها سلام . این مقدمه ای بود درباره عرفه .میخوام در مورد عرفه با هم حرف بزنیم و از برکات این روز بزرگ بیشتر بدونیم اصلاً عرفه چی هست یا عرفات کجاست. عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش ميپردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز ميگردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت «عرفت» و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف ميكنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي ميدانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني «عرف» صبر و شكيبايي و تحمل است. آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فرار كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد: ـ چرا گريه مي كني اي آدم؟ ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است. ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و بسوي او بازگرد. ـ چگونه توبه كنم؟ جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مني برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل بهنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل نمود و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد، اين كلمات عبارت بودند از:
و در اینجا هم چند مورد از نیایش و دعای اربابمان امام حسین (ع) در روز عرفه را باهم بخونیم تا سر لوحه زندگی هممون بشه: 1ـ ستايش حق تعالي: ستايش سزاوار خداوندي است كه كس نتواند از فرمان قضايش سرپيچد و مانعي نيست كه وي را از اعطاي عطايا، باز دارد. و صنعت هيچ صنعتگري بپاي صنعت او نرسد. بخشنده بيدريغ است. اوست كه بدايع خلقت را بسرشت و صنايع گوناگون وجود را با حكمت خويش استوار ساخت.......
2ـ تجديد عهد و ميثاق با خدا: پروردگارا بسوي تو روي آورم. و به ربوبيت تو گواهي دهم. و اعتراف كنم كه تو تربيت كننده و پرورنده مني. و بازگشتم بسوي توست. مرا با نعمت آغاز فرمودي قبل از اينكه چيز قابل ذكري باشم.......
3ـ خود شناسي: و قبل از هدايت مرا با صنع زيبايت مورد رأفت و نعمتهاي بيكرانت قرار دادي. آفرينشم را از قطره آبي روان پديد آوردي. و در تاريكيهاي سه گانه جنيني سكونتم دادي: ميان خون و گوشت و پوست. و مرا شاهد آفرينش خويش نگرداندي و هيچيك از امورم را بخودم وا نگذاشتي........
4ـ راز آفرينش انسان: ولي مرا براي هدفي عالي يعني هدايت (و رسيدن به كمال) موجودي كامل و سالم بدنيا آوردي. و در آن هنگام كه كودكي خردسال در گهواره بودم، از حوادث حفظ كردي. و مرا از شير شيرين و گوارا تغذيه نمودي. و دلهاي پرستاران را بجانب من معطوف داشتي. و با محبت مادران به من گرمي و فروغ بخشيدي........
5ـ تربيت انسان در دانشگاه الهي: تا اينكه با گوهر سخن مرا ناطق و گويا ساختي. و نعمتهاي بيكرانت را بر من تمام كردي. و سال به سال بر رشد و تربيت من افزودي. تا اينكه فطرت و سرنوشتم، به كمال انساني رسيد. و از نظر توان اعتدال يافت. حجتت را بر من تمام كردي كه معرفت و شناختت را به من الهام فرمودي.......
6ـ نعمتهاي خداوند: آري اين لطف تو بود كه از خاك پاك عنصر مرا بيافريدي. و راضي نشدي اي خدايم كه نعمتي را از من دريغ داري. بلكه مرا از انواع وسائل زندگي برخوردار ساختي. با اقدام عظيم و مرحمت بيكرانت بر من. و باحسان عميم خود نسبت به من، تا اينكه همه نعماتت را درباره من تكميل فرمودي......
7ـ شهادت به بيكراني نعمت هاي الهي: الهي! من به حقيقت ايمانم، گواهي دهم. و نيز به تصميمات متيقن خود و به توحيد صريح و خالصم و به باطن ناديدني نهادم. و پيوستهاي جريان نور ديده ام. و خطوط ترسيم شده بر صفحه پيشاني ام، و روزنه هاي تنفسي ام، و نرمه های تيغه بيني ام. و آوازگيرهاي پرده گوشم و آنچه در درون لبهاي من پنهان است......
8ـ ناتواني بشر از بجا آوردن شكر الهي: گواهي مي دهم اي پروردگار كه اگر در طول قرون و اعصار زنده بمانم و بكوشم تا شكر يكي از نعمات تو بجا آورم، نتوانم مگر باز هم توفيق تو رفيقم شود، كه آن خود مزيد نعمت و مستوجب شكر ديگر، و ستايش جديد و ريشه دار باشد...........
9ـ ستايش خداي يگانه: معهذا من با تمام جد و جهد و توش و توانم تا آنجا. كه وسعم مي رسد با ايمان و يقين قلبي گواهي مي دهم. و اظهار مي دارم: حمد و ستايش خدايي را كه فرزندي ندارد تا ميراث برش باشد. و در فرمانروايي نه شريكي دارد تا با وي در آفرينش بر ضديت برخيزد و نه دستياري دارد تا در ساختن جهان به وي كمك دهد.....
10ـ خواسته هاي يك انسان متعالي: خداوندا، چنان كن كه از تو بيم داشته باشم، آنچنان كه گويي تو را مي بينم و مرا با تقوايت رستگار كن! اما بخاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مساز! مقدر كن كه سرنوشت من به خير و صلاح من باشد. و در تقديراتت خير و بركت بمن عطا فرما!
11ـ سپاس به تربيت هاي الهي: خداوندا! ستايش از آن تست كه مرا آفريدي. و مرا شنوا و بينا گرداندي! و ستايش سزاوار تست كه مرا بيافريدي و خلقتم را نيكو بياراستي. بخاطر لطفي كه به من داشتي والا......
12ـ نيازهاي تربيتي از خدا: و مرا بر مشكلات روزگار، و كشمكش شبها و روزها ياري فرماي! و مرا از رنجهاي اين جهان و محنتهاي آن جهان نجات بده و از شر بديهايي كه ستمكاران در زمين مي كنند نگاه بدار.............
13ـ شكايت به پيشگاه خداوند: خدايا! مرا به كه وا مي گذاري؟ آيا به خويشاوندي كه پيوند خويشاوندي را خواهد گسست؟ يا به بيگانه كه بر من بر آشفتد؟ يا به كسانيكه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟ در صورتيكه تو پروردگار من و مالك سرنوشت مني؟
14ـ اي مربي پيامبران و فرستنده كتب آسماني: اي خداي من و اي خداي پدران من! ابراهيم، اسماعيل، اسحق و يعقوب، و اي پروردگار جبرئيل، مكائيل و اسرائيل. و اي تربيت كننده محمد، خاتم پيامبران و فرزندان برگزيده اش. اي فرو فرستنده تورات، انجيل زبور و فرقان......
15ـ تو پناهگاه مني: تو پناهگاه مني، بهنگامي كه راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخناي زمين بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اكنون جزء هلاك شدگان بودم. و تو مرا از خطاهايم باز مي داري. و اگر پرده پوشي تو نبود از رسوايان بودم.
بچه ها روز عرفه هنگام نیایش با خدای مهربان ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید. |
||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/10/07ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط سید مهدی صیفی |
|
|
سلام به تمام دوستان شهرآفتابی میلاد حضرت مسیح را مجددا تبریک می گم عید کریسمس رو هم به تموم هموطنان مسیحی شاد باش می گم و امیدوارم سال خوبی را آغاز کنند راستی می دونید درخت کریسمس از چه زمانی بوجود اومد و تاریخچه اش چیه؟ سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.
به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/04ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط کتاب دوست |
|
|
میلاد حضرت عیسی مسیح علیه السلام را به تمام هموطنان مسیحی تبریک عرض می کنم دوستتون داریم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/03ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط کتاب دوست |
|
در شب يلدا چه کنيم؟
بچه ها سلام ، امشب شب یلداست بلندترین شب سال، اصلاً بیایید ببینیم یلدا یعنی چه یا تو شب یلدا باید چه کارهایی را انجام داد. اگه خیلی علاقه مندی بقیه مطلبو بخون. يلدا يعني چه؟ چرا اسم دخترها را يلدا مي گذارند و اسم پسرها نه؟ چرا شب يلدا پيش مردم اين همه عزيز است؟ چرا در شب يلدا هندوانه مي خورند؟ اصلاً در شب يلدا چه مي كردند؟ ... و اينها تازه قطره اي از درياي سؤالاتي بود كه در مغزم مثل كتري آبجوش غل غل مي كرد ... 1- مي توانيد با اقوام نزديک و درجه اول دور هم جمع شويد. اين بهانه اي است که به غير از مراسم ختم و عروسي و شب عيد، دور هم باشيد. تازه اگر با کسي قهر باشيد مي توانيد به راحتي با او آشتي کنيد. 2- اگر تازه ازدواج کرده ايد، شب را بين اقوام هردو طرف تقسيم کنيد. خاطر جمع باشيد که وقت کم نمي آوريد چون يلدا طولاني ترين شب سال است. اگر معده تان جا داشت و از مريض شدن نمي ترسيد در هر دو جا هر چه دلتان خواست بخوريد! 3- فال حافظ بگيريد، اين کار باعث مي شود سر همه گرم شود و به جاي پرخوري، به فرهنگ و ادب هم بپردازند! 4- از کساني که شب چله سال گذشته در کنارتان بودند و حالا نيستند، ياد کنيد و فاتحه اي برايشان بخوانيد. 5- اگر جايي مهمان هستيد حتماً در پذيرايي از ميهمانان به صاحبخانه کمک کنيد. 6- تا صور اسرافيل بدمد بيدار نمانيد! به فکر بچه ها و مدرسه شان هم باشيد. ضمناً يادتان باشد همسايه ها گناهي ندارند که لشگر فاميل هاي شما هوس کرده اند در خانه شما دور هم باشند. 7- حالا که بعد از قرني به هم رسيده ايد، آخرتتان را ضايع نکنيد(غيبت نکنيد!). |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/30ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط سید مهدی صیفی |
|
قرار دارد.
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/09/29ساعت 8:0 قبل از ظهر توسط سید مهدی صیفی |
|
|||||||
|
روزي بود روزگاري بود، يك اردك جوون بود كه توي باغي زندگي مي كرد. توي اون باغ درياچه اي بود پر از ماهي هاي جورواجور. اردك شنيده بود كه گوشت ماهي خيلي خوشمزه س ولي تا حالا ماهي نديده بود. يه شب مهتابي كه عكس ماه توي آب افتاده بود، اردك تصميم گرفت بره و يه ماهي بگيره. براي همين كمي توي آب نگاه كرد و عكس ماهو ديد فكر كرد ماهي همينه. بعد خودشو انداخت روي عكس ماه. هر چقدر تلاش كرد نتونست اونو بگيره. كمي وايستاد، آب آروم شد و دوباره عكس ماه افتاد توش. اردك شروع كرد به گرفتن اون ولي بازم نتونست. خيلي خسته شده بود. روز بعد ماجرا رو با مرغابي در ميون گذاشت. اردك: ديشب مي خواستم ماهي بگيرم ولي هر كاري كردم نتونستم. مرغابي: عجب! چه طور نتونستي؟ ماهي گرفتن كه كاري نداره! اردك: يه چيز روشن توي آب ديدم تا خواستم اونو بگيرم پريشون شد و فرار كرد. وقتي از آب بيرون اومدم ديدم اونجاست، چند بار اينكارو كردم ولي نتونستم. مرغابي خنديد و گفت: بيچاره اوني كه تو ديدي عكس ماه بود نه ماهي. اين ماجرا رو براي كسي نگو كه مسخرت مي كنن. اردك: راست مي گي من اشتباه كردم. اردك كه جوون و خجالتي بود از مرغابي نپرسيد كه ماهي چه چيزيه و چه جوري مي شه اونو گرفت. نمي دونست كه پرسيدن و ياد گرفتن هيچ وقت عيب نيست. بعد از اون هر وقت كنار آب مي رفت و يه ماهي توي آب مي ديد فكر مي كرد كه اون عكس ماهِ و با خودش مي گفت: هر كس آزموده رو دوباره آزمايش كنه، پشيمون مي شه. اين بود كه از گرفتن ماهي مأيوس شد و هيچ وقت به آرزوي خودش نرسيد. بله، نبايد از اشتباه مأيوس شد و با يه شكست از ميدان در رفت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/25ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط کتاب دوست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره شهر آفتاب |
![]()
کتابخانه تلفنی شهر آفتاب که به همت معاونت اجتماعی و فرهنگی شهرداری منطقه 15 تهران ایجاد شده است محیطی است برای آشنا کردن کودکان و نوجوانان با کتاب و کتابخوانی که خدمات خود را از طریق شماره تلفن گویا که در بالا درج شده است ارائه می دهد
|
| پیوندهای روزانه |
|
بازی ترانه شهر آفتاب رو حفظ کنید! از مخزن چی می دونید؟ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
خبر لیست کتاب ها تبریک و تسلیت عمومی |
| نویسندگان |
|
مدیر شهر آفتاب کتاب دوست سید مهدی صیفی |
| پیوندها |
|
خدا و عشق بچه ها گل آقا وبلاگ بروبچه های وفس |
|
RSS
|